داشتی میرفتی ولی حتی یکبار هم به عقب نگاهی نیانداختی داشتی میرفتی ولی ندانستی که چه چیزی را با خود میبری داشتی میرفتی ولی قلبم را که غریبانه در کوله پشتی ات انداخته بودم ندیدی داشتی میرفتی ولی باران مانع از دیده شدن اشکهایم گردید داشتی میرفتی که صدایش را هم نشنیدی صدای من که نه چون اصلا بغض نمیگذاشت نفس بکشم چه برسد به اینکه بخواهم فریاد برارم آن وقت که کوله پشتی ات به زمین افتاد من صدایش را شنیدم صدای قلبم را که درونش بود و تو اصلا نمیدانستی حتی صدای تلق شکستنش باعث دقتت نشد چون تو میخواستی به سرعت باد و شدت رگبار دور شوی همانگونه که در غبار گم شدی و دیگر حتی نشنیدی که در خبرها آمده بود مردی بر اثر بی قلبی مرد آخرآن مرد قلبش در جایی دیگر درون سطل زباله افتاده بود
